نگاشته شده توسط: somaye | نوامبر 24, 2007

بعد از دو هفته امشب وقت کردم بیام.دیروز سالگردازدواجمون بود.قشنگترین شب زندگیمون.این دو هفته اینقدر سرم شلوغ بود که نتونستم یه سر کوچولو هم به وبلاگم بزنم.راستشو بخواین دیروز وامروز دنیا دست من وهمسر مهربونم بود.امیدوارم

هر روز اینطوری باشه!!!!!!!

نگاشته شده توسط: somaye | نوامبر 8, 2007

آیینه ی درون

هر روز روبروی آینه می ایستیم و ظاهر خود را درست می کنیم و پیوسته مراقبیم تا وزنمان بالا نرود یا پایین نیاید.به کوچکترین لکه و زخمی توجه می کنیم ، همچنین به خیلی چیزهای ظاهری دیگر. نوع و جنس لباسها و وسایل خانه و ماشین و …خودمان و دیگران ، برایمان آنقدر مهم است که ساعتها فکرمان را به خود مشغول می کند.

واقعیت تلخ و انکار ناپذیر زندگی خیلی از ما آدمها این دو جمله است:»ما بیشتر از آنکه به روح و درون خود توجه کنیم گزفتار جسم و ظواهر زندگی هستیم.» و همین ما را به روزمرگی دچار می کند و انسانی که می تواند از ملائک بالاتر باشد به جایی میرسد که از حیوان پستتر می شود . امروز مشکل انسان دور افتادن او از معنویت ، فطرت و نهاد پاک خود است.

باید آستینها را بالا زد و فکری به حال او کرد وگر نه ممکن است خیلی دیر شود و پشیمانی سودی نداشته باشد!

نگاشته شده توسط: somaye | نوامبر 6, 2007

روز اول

امروز دنیا دست آقایون بود چون…

چون،تهران داشتم زندگیمو می کردم تا این که یک روز مثل خیلی روزهای دیگه خواستگاری آمد و…ولی این دفعه با دفعه های قبل فرق داشت و فرقش این بود که دو تا بلیط گرفتیم و آمدیم شهر خواستگارم ، که حالا دیگه همسرم بود.حالا کار به جایی رسیده که آقا منو میذاره شهرستان و خودش تنهایی ،بدون من میره تهران.فکرشو بکن!وقتی اینطوری میشه آدم چاره ای نداره جز این که بگه «دنیا دست آقایان است».

نگاشته شده توسط: somaye | نوامبر 2, 2007

به نام خدا،سلام به همه…

به نام خدا،سلام به همه…

به هر که میاد اینجا،جونم واستون بگه که (آقامون میگه نه،ننویس)خیلی منتظر شدم تا یکی بیاد وبلاگمو ببینه ولی بعد از سه روزانتظار فهمیدم که مطلبی ننوشتم که کسی بیاد ببینتش.تازه قبلش می خواستم بیام نظراتونو بخونم و لی آدرسمو گم کرده بودم.

وای غذام سوخت….

حالا همینو چند بار یخونین تا مطالب بعدی رو پست کنم.

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.